چند روزی به پایان سال نمونده
دخترک شیطون بلای خودم سلام
الان که دارم واست مینویسم دقیقا 9 روز به عید نوروز مونده .1 سال داره میگذره و ما شاهد بزرگتر شدن و
صد البته شیطون تر شدنت میشیم .
1 سال هم داره میگذره با تمام خوبی ها و بدی هاش ... خوشی ها و ناخوشی ها ... امسال آبان و آذر
از بدترین روزهای زندگیم بود ...که تو مریض بودی و روی تخت بیمارستان همه 16 ماهگیت گذشت. روزای
خیلی سختی بود واسه هممون ولی هرچی بود گذشت ...بقول اون شعری که میگه :من به دستای
خدا خیره شدم معجزه کرد.....واقعا هم معجزه شد خدایا هر چی شکر کنم بازم کمه خدایا
ممنونم ازت
بازم جا داره از دکترای خوبت هم تشکر کنم که همیشه بهمون لطف داشتن و بهمون امیدواری دادن
( دوس دارم بازم اسماشونو بنویسم که سلامتیتو بعد از خدا مدیون اونا بودیم ...دکتر شهرام
عبدلی اسکویی... دکتر سعید اصلان آبادی...دکتر داوود بادبرین ...دکتر سید
عطاالله هیرادفر....و دکتر همت مقصودی) دست تک تکشون رو میبوسم و از خداوند برای
خودشون و خانوادشون سلامتی آروز میکنم...
ولی روزای خوشی هم داشتیم تو این سال و اون اینکه خونه جدید خریدیم ...عروسی دختر داییم مهسا
و پسرخالم علی هم تو این سال بود.(خوشبخت بشن ایشالا )
حالا نوبت شیرین کاریاته که اگه بخوام همشو بگم خیلی طولانی میشه
کلمات جدیدی که میگی:آبقاااااا(پرتقال)
شیتائووووووو(شیرکاکائو)
وقتی میگم عسل مامان کیه؟ زود به خودت اشاره میکنی و میگی من !
همه چیزم مثل طوطی تکرار میکنی و بیشتر به زبون خودت حرف میزنی
شیطنت هم که دیگه ماشالاه داره
دیروز بردمت آتلیه یه اداهایی در ظاوردی که خانمه خسته شد و منم دیگه نخواستم اذیت بشی و همش
چند تا عکس تونستن بگیرن
تو خونه هم که اصلا یه جا بند نمیشی که بتونم چند تا عکس ازت بگیرم همش در حال ورجه وورجه کردن هستی
قربون اون خنده هات عسلی مامان



اینجا از عروسی اومدیم و داشتی با تبلت آهنگ گوش میکردی


این کتابتم خیلی دوس داری

نمایشگاه تبریز

آوین مشغول کمک به مامان در خونه تکونی



اینجام داری نماز میخونی




چند روزی به پایان سال نمونده
